تبليغاتX
کنار پنجره می مانم

کنار پنجره می مانم


رونمایی کتاب « لیبرال موش مرده »  در نمایشگاه کتاب



                           

سالن شبستان- غرفه ی 34 - راهروی 14 - مشترک با نشر ترنم 



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:43  توسط شراره رحمانپور  | 

مثل ببر کوچکی در اتاق

لیبرال موش مرده ای

که چشم هایش خمارترم می کرد

هنوز خواب بود

پشت به سرد ترین دیوار

قرص کامل ماه را

من لازم ندیدم

پرده ها را کشیدم

و اتفاق افتاد

زن از لای پنجره

به بیرون داد سرش را

گردنش و نیمی از کتف راستش را

چهره اش را نمیشد

به درستی در قاب نگهداشت

زمان را به غقب بر گرداندم

                        یک ساعت

و در اتاق سه در چهارم تلنبار شدم

 

 

دیکتاتور از سفر برگشت

با دست مصنوعی اش

خودشو کشوند پشت اتاقک و

همونجا طبق قرار قبلی

سبیلشو زد

با همون دست مصنوعی

پرده ها را کنار کشید

هنوز چشم هایش خمار ترم میکرد

 

 

پرده های توری سیاه

چند تار مو و زنحیر پشت در

گرامافون بی صدا می خواند

گربه ای از لبه پنجره گذشت

و ماشین بی سرنشین

             زیر درخت خانه تنها ماند

 

برف بود

که مجال نمی داد

و باد روسری را

               دور سر کاج می پیچید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:14  توسط شراره رحمانپور  | 

اسکله

کشتی

زن ومرد

وخورشیدی که هنوز وسط اسمان نرسیده است

مرد زانو می زند

زن مکث می کند

از اسکله دور شده اند

نیزار

خورشید به بالا ترین نقطه اسمان رسیده است

مکثی کوتاه

و عرشه ای که تنها مانده

وقت رفتن بود

بازو های شکسته را

در چمداننی که زیپش بسته نمیشد

بار زدند

بر گشتند

پاهای مرد زیر طناب دار تلو تلو می خورد

پناهگاهی در کار نبود

حتی پرچینی که رویش بنشینند

زن مکث می کند

و خورشید زیر ابر ها پنهان میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:43  توسط شراره رحمانپور  | 

تردیدم

  مذ اکراتم

   حتی دعواهای خانوادگی ام

   ادمم نمی کنند!

مثل روزهای بارانی لباس می پوشم

طوری حرف میزنم

انگار دارم با خودم حرف می زنم

همه چیز با اعتصاب غذا شروع شد

شاید هم از بشقاب های خالی

و مردان مسلحی که

هیچ گاه شلیک نشدند

در برابر همه چشم ها

  جنگ تحمیلی

  دیوانه خانه ها

و بشقاب های خالی را قسمت کردند

من هم با اینکه

چنگی به دل نمیزدم تقسیم شدم

حالا

   ماه را لای روزنامه می پیچم

می گذارم ان بالا

تیر بارانم می کنند

و اینکه در من میمیرد

به اندازه یک اتاق سه در چهار

ترا به گروگان میگیرد! 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 11:3  توسط شراره رحمانپور  | 

خو رشید مرده است

ومن تنها پتویم را دور تنم می پیچم

هر روز عاشق زنی می شوم

که زیر میز های تا شو رگ میزند

هر چه در اینه می گردد

جز دندان مصنوعی ات

کسی به او نمی خندد!!

هنوز در عکس های دو نفره

نقش نفر سوم را بازی می کند

کمی ترسیده

و هر چه چشم می دوزد

جز حدقه اش کسی بیرون نمی اید ازنگاهش !!

 

پدر اواز می خواند

من اگهی هارا از روزنامه ها جمع می کردم

وچنان گرم می گرفتم با زن

که از افق دید هیچ درختی پنهان نمی ماند

 

 

پدر که مرد

ما دو نفر بودیم

و اسیاب بادی جلوی خانه

مظنون در جه اول بود

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 18:38  توسط شراره رحمانپور  | 

شلیک

درهای بسیاری باز می شود

دختر بی ان که جیغ بکشد

مدام صدایم می زند

کمی دورتر

اینه ای می شکند

کودک  هنوز دارد می دود

مکث

    نور/ نور / نور

    دارد کور می کند

رود خانه ای از میان اینه ای که می شکند گذشت

باز هم گذشت وباز.....

کودک  دارد پشت یک درخت صنوبر

شاید هم کاج جیغ می کشد!

موهایم را کوتاه کرده اند

بادبان ها را کشیده اند

تو باز داری سوت میزنی

پارو می کشی

و میان موهایم دنبال صورت خودت می گردی!

 

 

 

 وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری زیبا به روز است :

 

 علیرضا لبش / اصغر عالیزاده/ فراز بهزادی /

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / لیلا کردبچه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:5  توسط شراره رحمانپور  | 

مجدلیه نام دیگر من است

که در این صحنه می ماند

مریم را زیر سیبیلی رد میکند

می ماند با مردی که حتمن مسیح نیست !

و صلیبش را تنها زنی

به نام من بر دوش می کشد

نام دیگر من

با هر صلیبی می جنگد

حالا من سردم است

هنوز در اولین ملا قاتم !!

و لبهایم را بر نو ک خروسی می گذارم

که با زخم هایش می حنگد

همه چیز در فوریه اتفاق افتاد

من با جوراب های لنگه به لنگه

شانه های سر شکسته

با باران روز یکشنبه می بارم

در سطر های بعدی

کشیده می شوم

پراکنده می گویم

و کارگردان به دیا لوگ های بی سروته ام کات میدهد

حالا مجدلیه دالان را طی میکند

اینه ای نیست

دوباره دالان را طی میکند

راهرو پر می شود از بوی تن زن

با چند صلیب شکسته

من اما

هنوز دارم از درد به تو می پیچم مجدلیه !!!

 

وبلاگ این دوستان نیز با اشعاری زیبا به روز است :

 

 علیرضا لبش / اصغر عالیزاده/ فراز بهزادی /

رویا شاه حسین زاده / رسول پیره / لیلا کردبچه


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 17:45  توسط شراره رحمانپور  | 

چهار صندلی

و کمدی که مرا در خودش جای نمی دهد

شومینه را برای یک نمایش عاشقانه خاموش می کنم

دست هایم را می برم

شکل واقعی تنه درخت

و از پنجره اتاقم به کریسمس زل میزنم

وانمود می کنم کاردار  نظامی ام

و خورشید تنها از پشت کلا ه  من می تابد

حتی نقش زنی را بازی می کنم

در نسخه های بد لی

و گرم می گیرم وسط میدانی شلوغ

با مردی که روباه بزرگی دارد

فصل شکار روباه که می رسد

چشم هایم را می بندم

و با تفنگم سوی خودم شلیک می کنم

هنوز فیلمم

و با هر اکران

کلاهم را سر خورشید می گذارم !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 10:32  توسط شراره رحمانپور  | 

هر روز با پر های بالشم

تمام شهر را پرواز می دهم

خودم را جا می گذارم در طویله ای و

به زن های همسایه از در دیگری نگاه می کنم

باشناسنامه المثنی

نیمی از  خودم در تو کلاغ می شود

کلاغ که نمی شوم

با کلت کمری

به کلاغ های روی درخت     سیم های برق

با نگاهی دیگر شلیک می کنم

بعد دستم را در جیب مردی می کنم

که کلاهی ندارد

هنوز با من راه می رود

در عکس های دسته جمعی

ومن تنها سرم را میان کتم قایم میکنم !

می بینم با پله هایی که از من بالا میرود نمی رود

دستی است که خداحافظی می تکاند

بر نمی گردد به خوابم و

می گوید: در خواب جذاب ترم

من بازیگر حرفه ای تئاترم

ودر طویله ای که به نامم میزنند

زیر این همه چراغ هنوز زنم !

میزم را می چینم

وبا پایی که درجنگ جا میگذارم

از در دیگری وارد میشوم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 10:23  توسط شراره رحمانپور  | 

شب است

مردی از پنجره به ماه دست می کشد

عقربه روی ۸ می نشیند

صندلی کنار نیمکت

ومن که با اتاق پشتی کنار نمی ایم

نیمکتم را بر می دارم

می بینم در من بند رختی است اجاره ای

که با دکمه های پیراهنت کنار نمی اید

حالا با اردیبهشتی اواره

نقش دیواری را بازی می کنم

انقدر کوتاه !

که در هیچ فیلمی دستم به سبیلت  نمی رسد   هرگز

این روزها در چشم های تو خودم را از دست می دهم

و با رفیق نیمه راهم

نیمه دیگرم را زیرپنجره می کشانم

پنجره را با چند سنگ از تو بیزارم به کوچه می برم

می بینم این تو نیستی که در این فیلم نقش خودش را گم کرده !

وگرنه عاشق قفس باز پرنده ای می شدی

که زنی هرشب

پرنده را خوراک چاقو می کند

اردیبهشت را پای پله ای که امده بود گم می کنم

و از یاد نمیبرم

دندانم را که در دهان تو لق میزند! 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 20:45  توسط شراره رحمانپور  |